دوشنبه دوازدهم دی 1390
چقدر ﺳﺨﺘﻪ ﭘﺪﺭﺕ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﺷﻤﺎﺭﺵ ﺗﻮ ﮔﻮﺷﯿﺖ ﺑﺎﺷﻪ
ﺫﺧﻴﺮﻩ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﯽ "ﺑﺎﺑﺎ"...
ﺑﻌﺪ ﺑﺨﻮﺍﯼ ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺯﻧﮓ ﺑﺰﻧﯽ، اتفاقی ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺑﺎﺑﺎﺕ ﺑﯿﺎﺩ ﺟﻠﻮی چشمت.. لحظه سختیه...
سلامتی همه ی باباها
شادی روح همه اونایی که میدونی دیگه هیچ وقت نمیتونی بهشون زنگ بزنی... ولی دلت نمیاد شمارشونو از تو گوشیت پاک کنی
---------
این رو الآن آخر یه ایمیل خوندم
تا حالا به این که این تجربه ی تلخ رو خیلی ها به جز من ممکنه داشته باشند ،
فکر نکرده بودم
نوشته شده توسط سحر در ساعت 22:6 |
لینک
|
دوشنبه بیست و یکم آذر 1390
دوستان عزیز
من بازهم منتظر یه خبر هستم
خیلی دوست دارم که این بار خبر خوش بهم برسه
کاش می شد می شستم یه ساعت براتون درد و دل می کردم و فایل صوتیش رو میذاشتم ...دیگه نمی شه نوشت.
نوشته شده توسط سحر در ساعت 23:4 |
لینک
|
چهارشنبه شانزدهم آذر 1390
دونستن این که سال ها پیش دقیقا چه اتفاقی افتاده ممکن نیست .
واقعا ممکن نیست .
همین روزها ، با وجود انواع و اقسام رسانه ها و مدیا و قدرت ارتباطات ، بازهم حوادث و وقایع با جانبداری و تحریف ثبت می شند و منتشر می شند چه برسه به اون زمان .
و چیزی که مهمه اینه که بتونیم هرچند یکبار ، به آموزه هامون شک کنیم . اون ها رو با ذهن انسان امروزی بررسی کنیم و در آخر یا مجددا با عمق بیشتری بهشون ایمان بیاریم و یا کمتر ...
چند سالی یه که چندین و چند تحلیل به گوشم رسیده و در باره شون تحقیق کردم و باعث شده که برای من اتفاق بعد از حرف "یا " رخ بده!
متاسفم که آزادگی کافی برای نشر عقایدم رو ندارم .
اما توی این چند روز همچنان که به عقاید مذکور پایبندم ، به یک دریافت جدید دست پیدا کردم و اون هم آرامشی یه که در اثر ایمان حاصل می شه .
مدت ها با این مسئله به صورت درونی مبارزه کرده بودم اما دقیقا ساعت یک ربع به 10 شب ، در جایی که پر بود از دختر و پسر های ژیگول ، جایی که نوحه ای به غایت مسخره و بی محتوا پخش می شد ، یک پسر سی و چند ساله رو دیدم که با خلوص نیت و با تمرکز مشغول درست کردن شیرکاکائو بود و پخش کردنش بین مردم .
یه لحظه با دیدن این آدم منقلب شدم . من کاری به "بهانه" و "وسیله" ندارم ولی هدفش برام محترم بود .
احساس کردم که این آدم با تمام امید و آرزو داره این کار رو می کنه . فکر می کردم که چه قدر زیباست که حتی به امید بازشدن گره ای از زندگی خودش ، داره به دیگران محبت می کنه . چه فرقی می کنه که چی باشه !؟
این موضوع از اساسی ترین موضوعات مورد احترام منه . محبت و دوستی .
همون لحظه انرژی مثبتی که ازش گرفته بودم رو با تمام نیرو به خودش برگردوندم و امیدوارم که تجربه ی خوبی توی زندگیش داشته باشه .
می خوام روی خودم کار کنم تا درونم حالتی از ایمان شکل بگیره .اما برام خیلی مهمه که لااقل در این لحظه ایمانم به چیزی باشه که عقلم تاییدش کنه .
...................................
یه چیز دیگه هم دستگیرم شد. اینکه جامعه من به شدت تحت فشاره .
از دو جهت .
یک عده از آدم های این جامعه اون قدر در مضیقه و مشکلات به سر می برند که همچین فرصتی رو غنیمت می شمرند برای تخلیه ی فشارها و عقده های درونیشون . برای من زیاد جالب نیست که ببینم تعداد زیادی از همنوعانم ظهر عاشورا دسته جمعی گریه می کردند و توی سر و سینه خودشون می کوبیدند. تا حد زیادی مطمئنم که در ذهن قریب به اتفاق اون ها نه حسین و نه کربلا ، بلکه زندگی روزمره خودشون می گذشت . دوست دارم بدونم که مردم سایر کشور ها هم همچین تجربیاتی از فشار روحی دارند و اگر دارند چه جوری تخلیه ش می کنند ؟
عده ی دیگه هم جوون های این مرز و بوم بودند که در تحریم شادی و نشاط به سر می برند . به نظر من اینکه توی این دو روز ، نوجوون ها حسابی به خودشون برسند .اکیپ تشکیل بدند ، توی خیابون ها بگردند . بگند و بخنند ، هیچ اشکالی نداره . این نوجوون با دیدن این همه ظلم و ... طبیعیه که نفهمه ظلم ستیزی یعنی چی و نخواد همون دو روزی که می تونه نیازهای روحیش رو براورده کنه رو با این موضوع سپری کنه .
نوجوون کشور من ، چند روز دیگه رو با این شرایط می تونه توی زندگیش تجربه کنه ؟
.....................................
از زندگی خودم کاش بگم! این یکی باز داره گره می خوره . باید پنجه هام رو قوی کنم !
نوشته شده توسط سحر در ساعت 21:1 |
لینک
|
جمعه یازدهم آذر 1390
آخه بعد از 1400 سال؟؟؟؟؟؟
چرا شادی های دیروز خودمون یادمون نیست پس!
چرا حتی غم های خودمون از یادمون رفته ؟
دقت کردید که توی این دهه همه ی اتفاقات دنیا ، همه ی درد و رنج های واقعی محو می شند؟
در همین برحه از تاریخ چه فلسفه ای می تونه پشت این مراسم باشه ؟
این همه خرجی که واسه ی تبلیغات مراسم عزاداری شده ، چه توجیهی می تونه داشته باشه ؟
این همه صداهای ناهنجار چه پیام اخلاقی و ارزشی ای داره ؟
دیگه موضوع ظلم ستیزی و دفاع از مظلوم ... مطرح نیست . موضوع در آمد میلیونی یک عده در ظرف 10 روز و دور همی و تخلیه ی روانی عده ای دیگه ست و آرامش من که ازم گرفته شده .
به خدا این همه صدا برای این دنیای امروزی که صبح تا شب گوشمون از صدای بوق و آژیر و هیاهوی آدم ها پره ، هیچ لطفی نداره .
همین آدم هایی که نسل اندر نسل دارند زنجیر به سر و کول خودشون می کوبونند ، فردا صبح سر همدیگه عربده می کشند و حق همدیگرو پایمال می کنند و حقشون خورده میشه و بهشون زور گفته میشه و فردا شب دوباره ضجه میزنند که چرا حق به حقدار نرسید ! p>
لطفا اگه از سینه زنان دسته های عزاداری هستید ! اگه علم کشی جزو برنامه های هر سالتونه
منو به حال خودم رها کنید!
نوشته شده توسط سحر در ساعت 21:49 |
لینک
|
سه شنبه هشتم آذر 1390
دقایقی پیش شنیدم که خاک تو سر هممون شد رفت پی کارش !
هر دم از این باغ بری می رسد
تازه تر از تازه تری می رسد
منتها یکی از یکی گند تر و مسخره تر
-
پست 413 از این نحس تر نمی شد!
نوشته شده توسط سحر در ساعت 19:56 |
لینک
|