تبليغاتX
من و ...


من و ...

تصمیم دارم که دیگه زیاد به  مسائل مربوط به مرگ و اینکه چه اتفاقی برای درم افتاد و الآن چه جوریه و ...فکر نکنم.

وقتی می بینی که آدم ها به سرعت برق و باد کشته میشند ، دیگه تمام ایدئولوژیت میره زیر سوال...

مرگ از نظر من ، پدیده ی دلپذیر و مقدسی نیست.یه اتفاقه که هر کس می پذیره.نمی دونم که بعدش اتفاق دیگه ای می افته یا نه....

دیگه بهش فکر نمیکنم.

دیگه فکر نمی کنم که آیا بابام شاهد رفتار و زندگی منه یا نظرش چیه...

می خوام روی سطح زندگی کنم مثل حباب.

می خوام بذارم جریان زندگی منو غرق کنه.

می خوام اون زیر میرا برای خودم شنا کنم.

می خوام دنیا و زندگی فعلی برام مهم باشه .

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 21:46 توسط سحر| |

اول ها به نظر می اومد که موسوی و رفسنجانی و بقیه ، مردم رو بازیچه کردند.

حالا فکر میکنم که اون ها بازیچه ی مردم شدند .

 نمی فهمم یا حسین "میرحسین" دیگه یعنی چی؟

چی شد که رفسنجانی یهو شد محبوب ، اونم از نوعیش که نه تنها هیچ خیانت اجتماعی و اقتصادی !! به ملت نکرده بلکه خیلی هم خیر بوده و ما خبر نداشتیم!!!

بعد یهو کم رنگ شد.

نظرتون چیه که ما دوباره دسته جمعی ،بازیچه شدیم؟؟

مخالفیم؟ آره هستیم . اما من فکر می کنم که آخر این جریان دوباره اون قدر خوش نیست که الآن انتظار داریم.

پ.ن :

الآن همه فکر می کنند که من با مخالفت مخالفم ! اصلا و ابدا! بسیار هم موافقم ...اما دلم میخواد که این حرکت یه آرمان مشخص داشته باشه. سرنگونی این آدم ها ...اما جایگزین کی خواهد بود؟ این روزها به میمنت و یمن درس انقلاب اسلامی اکثر اصطلاحات سیاسی اخیر...انواع مکتب های فکری غالب بر جوامع در طول اعصار رو نه تنها مطالعه کردم ، بلکه امتحان هم دادم! خیلی دوست دارم بدونم که ملت ما دقیقا چه جور جامعه ای رو می خواد.این رو می دونم که اکثر کسانی که الآن در متن شورش ها هستند فقط می دونند که کی و چی رو نمی خواند اما نمی دونند که کی و چی رو می خواند...یه بار این نادونی کار دستمون داد...کاش این بار لااقل یه کم داناتر عمل کنیم .اول یه کم به مهره هامون فکر کنیم ، شناسایشون کنیم...بشینیم کتاب ها ی قهرمانان انقلاب قبلی رو مطالعه کنیم ...ببینیم که شریعتی و رجایی و ...چی گفتند...نه اینکه صدای شجریان رو بلند کنیم و هی منتظر اس ام اس باشیم که ببینیم کجا باید جمع شیم...باید عجله کرد اما نباید کنترل رو از دست داد...باید خوب تحقیق کنیم ببینیم که این ها الآن توی چه وضعیتی هستند و چه نیرویی می تونه شرایط رو کنترل کنه (یا حتی بهبود بده)...اون موقع که جنبش رهبر داشت و یک عالمه آدم خطی مشی مبرهن داشتند این شد نتیجه اش...وای به حال الآن که رهبران جنبش مدام invisible میشند.

این ها رو می گم چون خودم دارم از نزدیک می بینم خیلی از این مخالفان دو آتیشه رو که شب ها خواب ندارند و میگند "هر کی بیاد از این ها بهتره!"

به نظر من ، دیگه ملت و کشور ما طاقت و پتانسیل تغییرات کلی به این زودی ها رو نداره ...بهتره به صل موضوعی که می دونیم چیه بچسبیم ...وقتی وقتش رسید...وقتی تنور داغ شد، اون تغییری که مد نظرمونه بدیم!!!

چه قدر رمزی  شد این پاراگراف آخر!همچین حرف میزنم ها!!!!!!!!! من از سیاست به جز اون اصطلاحانی که حفظ کردم چیز دیگه ای نمی دونم!!!! D-:

به هر حال بیشتر تحقیق و مطالعه کنیم. چیزی از دست نمی دیم .ناسلامتی عقل توی کله هامونه...خودمون تصمیم بگیریم.

کلاس انقلاب اسلامی ما خیلی پرباره.استادمون هم دکترای علوم سیاسی داره و کلا خوب چیزهایی رو مطرح می کنه...

 پی نوشت نسخه ی ۳:

احساس می کنم که زیادی لیبرال یا رفرمیست (یا...خوب حفظ نکردم مثل اینکه!) برخورد کردم.به این موضوع توجه نکردم که خوب و بد نسبی یه ، که با هر کس باید به شیوه ی خاص خودش برخورد کرد...شاید بهتر باشه که در مورد همه ،حکم کلی ندم.شاید کسانی باشند که که توی باغ باشند...شاید هدف از این کارها ، اونی نباشه که من فکر می کنم. شابد هدف فقط بت شکنی باشه و قصد این باشه که بت جدیدی ساخته نشه ...

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 12:25 توسط سحر| |

پیش نوشت

پنج شنبه

امروز اتفاق بدی افتاد.

با پیام رفتیم بیرون. پیام با خودش یه کیسه آورد، سوغاتی بود برای من . دل تو دلم نبود که ببینم چیه. می گفت مال تو نیست! رفتیم سینما.پیام پیاده شد ، من رفتم ماشین رو پارک کنم. یه جایی که تابلوی پارک بان داشت پارک کردم

فکر میکنید که ماشین رو با جرثقیل بردند؟

 

نه!

 

 سوغاتی هامو چپوندم زیر صندلی.فقط از روی کنجکاوی دیدم که یکیش شبیه یه دامن بود که لبه ش تور قرمز با مزه ای بود. کاپشن پیام رو برداشتم و رفتم.

توی سینما خوش گذشت. من قبلا نیش و زنبور رو دیده بودم.هی خوابم می برد .وسط هاش دلم میخواست برم بیرون اما نمیشد که!

وقتی اومدیم بیرون ، پارک بانه بین همه اومد طرف ما که ماشین فلان مال شماست؟

گفتیم : آره ، چطور؟

لعنتی...شیشه ی ماشین رو شکسته بودند...در رو با دیلم تا کرده بودند. پخش ماشین ،عینک بابام، جزوه های دانشگاه و ژورنال هاکوپیان!!! رو برده بودند و از همه بدتر سوغاتی هام!!!!!!!!!!!!آخه این دیگه چه جور دزدی ای بود؟ جزوه ی من و ژورنال به چه درد طرف میخورد؟ انگار فقط هدف این بوده که یه سری چرت و پرت رو هم ببره که حرص من در بیاد.

دارم دق می کنم. به خاطر سوغاتی هایی که حتی ندیدمشون و جزوه ی دانشگاهم که یه عالمه کاغذ ماغذ بینش بود.

همش تقصیر خودم بود. من که این قدر همیشه محتاط بودم، طوری کیسه رو کردم زیر صندلی که احتمالا کسی دیده .

اینم از امروز!بعد از چند ماه خواستم یه روز عادی زندگی کنم...یه روز خوش باشم...که این جوری شد.

خیلی جالبه .من یکی از عزیزانم رو از دست دادم و تحمل کردم اما با از دست دادن کنار نیومدم. بازهم واسه اون چیزها از کوره در رفتم. آدم به خیلی چیزها وابسته است.

زنگ زدیم به 110. مامورشون هم مثل خود ما، به پارکبان ها شک کرده بود.به چند دلیل.

رفتیم کلانتری...دایره تجسس!!! بی خودی رفتیم. امید داشتن به پیدا کردن چیزی که حماقت محضه...اون هم یه دفتر و چند تا لباس...

می خواستم از بیمه استفاده کنم که اونم تلاش واهی بود...چون بیمه بدنه نداشتیم و اگر هم داشتیم باید تا بعد از انحصار وراثت صبر میکردیم.روی دیوار دایره ی تجسس نوشته یود: ان شاء الله پیدا می شود!!

بابت حماقتم از پیام خجالت می کشیدم اما اون خوب برخورد کرد.کلا اهل این نیست که یهو به آدم گیر بده و نق بزنه و...

تا ساعت 5 تقریبا علاف شدیم. من هم که مثلا قرار بود زود برگردم بریم شمال.

چند تا مسئله ذهنم رو خسته کرد. اینکه بگم من اون جا چیکار میکردم؟ اینکه چه برخوردی باهام میکنن؟ اینکه چه جوری باز به مامانم بگم که بی خبر با پیام رفتم بیرون، درحالیکه مامانم همیشه تاکید داره که خبر بدم که اگه گم و گور شدیم بدونه کجا دنبالم بگرده.بعد هم اینکه مامانم توقع نداره که تنهاش بذارم به خاطر کارای غیرضروری.

خلاصه اومدم خونه و جریان رو به مامانم گفتم. در حد تیم ملی غر زد .می گفت مهمتر از ماشین اینه که من نباید برم دم خونه ی پیامینا..وای ولش کن! سرم که درد میکنه ، یادآوری کنم بدتر میشم .غرمیزد که "دختر جون ، جون هر کی دوست داری بی خبر نرو جایی.........." یه کمی هم غرزد که چرا قبض ها رو قایم میکنم. آخه در ادامه ی قبض موبایلم ، قبض تلفن خونه هم اومده 210 تومن!!! خیلی شاکی شد از این مخارج الکی.

بعد با داداش بزرگه رفتیم دنبال شیشه که همه جا بسته بود.برخلاف تصورم ، اصلا نپرسید که اون جا چی کار میکردم. خیلی ریلکس گفت مواظب باش که صدمه ای به خودت وارد نشه یه وقت.بعد هم گفت شاید بیمه رو درست کنه و ...

خلاصه لوسم کردند!!!با این حال خیلی اعصابم خورده. 

حال نوشت:

جمعه صبح کلی حرص خوردم که چرا وقتی منتظر پلیس بودیم نرفتم یه نگاهی به اطراف بندازم بلکه جزوه ام رو پیدا کنم.به پیام گفتم گفت میره می بینه .جمعه نرفت .شنبه گفت رفته ! مسلما بعد از دو روز دیگه جزوه ی من و نوشته ها توی دستگاه بازیافت شهرداری بود. کاش دزدها می اومدند به آدم میگفتند که این ها رو دزدیدیم اگه می خوای پولشون رو بده بهت پس بدیم! من واقعا دلم واسه ی عینک یادگاری بابام و سوغاتی ها سوخت. فردا هم که امتحان دارم.جزوه ندارم.بچه که بودم توی نقاشی هام دزد ها یه تابلو بالای سرشون بود ، روش نوشته بود:"دزد"!

رفتیم شمال. اون جا هم که داستان خودش رو داره. انگار اون جا برای ما با ضور بابام تعریف شده . با خودم فکر میکردم که چه قدر زحمت اون جا رو کشید. کلا آدم ها همش دارن زحمت میکشند واسه یه چیزایی. با خودم فکر میکنم که چه قدر ماها با اون ها فرق داریم. دیگه هیچ کس از نسل ما عشق گل کاشتن و باغچه ساختن و ...نداره.(شاید هم به سن اون ها برسیم داشته باشیم!) ما از همه ی کارهای سخت فاکتور گرفتیم درحالیکه بابام همیشه همه ی  اون کارها رو بی سر و صدا انجام میداد و ما اصلا نمی فهمیدیم که چه کارهای سختی رو داره انجام میده ، تازه با اینکه سنش هم از ما خیلی بیشتر بود.یه شب رو اون جا گذروندیم.شمال خلوت خلوت بود. هیچ احمقی توی این شلوغ پلوغی تهران پا نمیشه بره شمال. البته ما که مجبور بودیم .تازشم هوا هم بهاری بود.

فرداش هم رفتیم ویلای عمومینا. دختر عموم و دختر خاله اش نیومده بودند، درحالیکه والدینشون اون جا بودند!!!! اون وقت من و دختر عمه ام اون جا بودیم!!! کمک میکردیم که نذری بپزند!!! دختر عموم گفته بود که امتحان داره اونم 3 تا!!! دروغ از این بزرگ تر؟ بابا ما هم دانشجو بودیم ! اصلا کی باور میکنه که رشته ی اون ها ، اونم دانشگاه آزاد این قدر حجم درس و امتحان بالا باشه ! جالب این جاست که تا این ها به من میرسند ناله میکنند از محدودیت های خانوادگی شون!

دیشب با دختر عمم رفتیم مثلا بچرخیم یه کم کمک دختر عموم کنیم توی درس هاش!(یعنی تفریح !) اما سوت و کور بود هم جا! انگار همه مرده بودند. ساعت 9 بود فکر کنم رفتیم لب دریا توی یه پلاژی. اصلا فکر نمی کردم سیستم این قدر راحت باشه .نه تنها کاری ندارند که مردم با هم چه نسبتی دارند بلکه مدام دنبالت میاند که ویلا میخوای ، پلاژ میخوای؟ دختر عمه ام که دانشجوی شماله می گفت دختر و پسرها می اند لب دریا چادر می زنند! کلی قصه تعریف کرد از دخترهایی که به هوای تور قم ! اومده بودند شمال. پس چرا من هیچ کاری نکردم؟؟؟؟؟؟ یه بار پیام پیشنهاد داد اما ترسیدم که توی ترافیک بمونیم! خلاصه هیچ کاری نکردیم و الکی هم سوژه دادیم دست همه که شب رفته بودیم بیرون! می دونید که دختراشون داشتند اون موقع توی خونه درس می خوندند!

خلاصه امروز اومدیم تهران. عمو ها و شوهر عمم مشغول رسیدگی به ویلاهاشون بودند...بحث سر این بود که منظره ی ویلاهاشون تا 10 سال دیگه خوب می مونه یا نه .بابای من از جمع شون کم شده . با خودم فکر میکنم که دیدن مرگ دیگران هیچ تغییری در فکر و رویه ی زندگی بقیه ایجاد نمی کنه.

هنوز نمی دونم که چه اتفاقی توی عاشورای ۸۸ افتاده که به خاطرش موبایل ها قطع بود!

پ.ن : فهمیدم که چی شده و کلی خجالت کشیدم که اون وقتی که هم سن و سال هام داشتند...من توی جاده ی شمال بودم!

الآن این جا همه ی همسایه ها دارند الله و اکبر و یا حسین و ... می گند روی پشت بوم ها.باز هم من خارج از گودم! دلم میخواد برم اما وقتی همه ی همسایه ها و حتی غیرهمسایه ها تا شعاع ۲، ۳ کوچه بلکه بیشتر تا فیها خالدون آدم رو بدونن، خوب آدم جرات نمی کنه!

نوشته شده در یکشنبه ششم دی 1388ساعت 19:39 توسط سحر| |

امروز صبح ملاقاتی با پیام داشتیم که باز استرس من .... شاید ۱ ساعت هم نشد اما خیلی خوب بود.مضمون همون بود که بود اما برای من متفاوت بود. شاید کمی مطمئن تر و بی دغدغه تر...

از اون موقع به بعد ، طنابش را آزاد کردیم برود بچرخد...

چند ساعتی حتی در دسترس هم نبود. بازهم صد رحمت به وقتی اون جا بود...لااقل با صرف هزینه ی هنگفت پیداش می کردم.

شب هم رفت بیرون...با کی و کجا نمی دونم. نمی پرسم.

اصلا کلا این عادتی که داشتیم که زندگی همدیگرو پیگیری کنیم ، از سرمون افتاده.

امروز کم مونده بود کلاسم رو یادم بره.

مدتی یه کلاس یوگا میرم. بر خلاف تصور عموم یه کلاس عموما ورزشی یه با حرکات سخت کششی و گاهی پر تحرک که باعث میشه ، هر چند روزی یه جایی از بدن آدم از درد ناتوان بشه . اون وقته که با خودت فکر میکنی چرا تا حالا ورزش نکردی و چرا این قدر بدنت خشکه؟ ضمنا همگی متفق القول به این نتیجه رسیدیم که وقتی میریم اون جا، انگار از تمام دنیا جدا میشیم. همش میگیم و میخندیم.روزه هایی که تا حالا گرفتم یعنی خشم و ناشادی هم به همین کلاس مربوط میشه .

تصمیم داشتم که به پیام نگم تا بعدا با یه بدن نرم ، غافل گیرش کنم. اما گفتم .و اشتباه کردم. چون اگه نمی گفتم هم نمی فهمید. شاید اگه بعدها می گفتم بهتر بود.

امروز همش مهمون داشتیم .بی خودی هم رفتم یه آرایشگاه و فقط ۲ ساعت توی ترافیک موندم.نمی دونم چرا این قدر ترافیک هر روز وحشت ناک تر میشه .

این دسته های عزا داری هم که باز راه افتادن...هر سال صداشون رو که از دور میشنوم دلم میگیره و شاید کمی قاطی می کنم.  امسال اولین صدایی که شنیدم می خوند:نه!!! بابا منو تنها نمی زاره...بابا خوبه ...مهربونه ...                                      سعی کردم نشنوم...

دارم با پیام حرف میزنم ....خیلی مهربونی می کنه...توی همه ی کارام با علاقه کنجکاوی می کنه...

دیگه بهتره برم دلبری کنم...!!!!!!!!!!!!!!

 پ.ن : امروز قراره بریم شمال...دوست دارم تصور کنم که باباهم همراه ماست. خیلی جاش خالیه. چرا بعضی از آدم ها این قدر تاثیر گذارند؟ نمی شه حتی نبودنش رو تصور کرد.دلم می خواد برم دانشگاه و وقتی برگشتم خونه ببینم که بابا روی مبل خوابیده تا من بیام. بعد پاشه وسایل ها رو ، همین جور که داره از میوه های توی سبد میخوره، ببره توی ماشین...منم هول هول بپرم پایین و توی ماشین تا وقتی آنتن می ده رادیو باشه و بعد هم صدای "گلپا" و ... من ولو شم که بخوابم با صدای مامان و بابا که دارند از هر دری حرف میزنند و شنیدن تکرار آرزوشون برای باغی که دارند می سازند...درخت های تاک...انواع میوه ها ...سبزی کاری...استخر...خونه روی ارتفاع... بعد هم من بشینم پشت فرمون و اون دو تا بخوابند...بعد هم دم دم های رسیدن ، شوخی و تمرین زبان انگلیسی و آواز و ....اون جا هم دیدنشون توی باغچه در حال باغبونی...

چه قدرررررررررررررر به من خوش میگذشت. همون موقع هم بهم خوش میگذشت...نه که الآن از سر حسرت بگم.وای باز رفتم توی فاز منفی ...سردرد گرفتم.

یه چیز دیگه ...من همیشه فکر می کردم که متولدین دهه ی ۳۰ ، تحت تاثیر شرایط قرار گرفتند و ندونسته ریختند توی خیابون ها و شور اون ها رو در گرفت و همه الکی متحد شدند بدون اینکه بدونند که دقیقا چه اتفاقی قراره بیافته. با یه سری وعده و وعید شدند سیاهی لشگر یه صحنه ی تغییر قدرت...

الآن می بینم که ما ایرانی ها کلا مستعدیم که این جوری باشیم. با فوت ایت!! ..... فلانی ...یه عده از دهه ی ۶۰ ای ها ، توی دانشگاه مشکی پوشیدند...یه عده توی وبلاگاشون نوار مشکی زدند و تسلیت گفتند...یه عده ریختند برای عزاداری..بدون اینکه اصلا بدونند که این آدم کی بوده...صرفا به خاطر یه مخالفت اونم این اواخر یهو شد محبوب دل و جان...این اشتباه ملت ماست که وقتی مبارزه رو شروع می کنیم ، به هر چیزی متوسل میشیم و این توسل به کس و ناکس باعث میشه که دوباره به طرز ناملموسی نرسیم به  اون چیزی که می خواستیم.نمی دونم از احساساتی بودنمون سرچشمه میگیره یا چه حکمتی توشه که همیشه غربال ما ، یه سری سوراخ های بزرگ داره تا بعضی ها بی خودی ازش رد شند و باز هم ناخالصی و هزار دردسر.

نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 23:57 توسط سحر| |

این چند روزه پیام خیلی کم پیدا بود.از دیروز هم که گذاشت رفت یه شهر دیگه و گوشیش هم خاموش بود و نمی شد باهاش تماس گرفت.کلی حرصم در اومده بود. دوست دارم همیشه در دسترسم باشه .خودش دیشب زنگ زد و یلدا رو بهم تبریک گفتیم و نصفه شب تو اینترنت پیداش کردم. چند روزه خیلی دلم براش تنگ شده، انگار تا روزه گرفتم که به خاطر بابام غصه نخورم، تازه دلتنگی پیام خودش رو نشون داد. هرچی بهش گفتم وب کم روشن کنه، نامرد نالوطی طفره رفت که بچه ها اون جا خوابیدن و نمی شه . حسابی دلتنگی کردم...کلی واسش نوشتم که دلم می خواد که پیشم باشه. که دلم ...می خواد....دوباره امروز کلی باهم چت کردیم .پیام اصولا حوصله ی چت کردن نداره ، بیشتر تلفنی حرف می زنیم .بهش گفتم که روزه گرفتم که شاد باشم.کلا بهتر از روزهای قبل بودم.فکر نمی کردم که پیام فرق بین روزهای خوب بودن و بد بودن من رو تشخیص بده(چون زیاد باهاش درد و دل نمی کنم.به دلایل مختلف : خودش این غم رو تجربه کرده و می دونه که گریه فایده نداره ، واسه همین از دستم شاکی می شه اگه زیاد بی تابی کنم. با این حرف ها بی خودی اون رو هم پکر و غصه دار می کنم....) اما نه تنها فهمید که اوضاعم بهتره بلکه گفت : خوش حالم که خوش حالی. دقیقا همون طورکه  من از خوش حالی اون شادم. خلاصه کلی ناله کردم که کاش بود، بغلم می کرد، منو می برد سینما و گردش...

همه رو گفتم که بگم خیلی خیلی دلم می خواستش و چند روزه همش تو این فکرم و به همه نق میزنم که چرا پیام نیست....

امروز خواهر پیام زنگ زد که بریم بیرون.می خواستم نرم و فردا بریم ، اما یهو تصمیم گرفتم که برم .رفتم دنبالش،با خودم فکر میکردم که چه قدر دلش میخواست یه بار دیگه توی اون خونه بخوابه ...بره توی حیاطش....اومد و رفتیم... هنوز یه کوچه رو نرفته بودیم که گفت موبایلشو جا گذاشته.برگشتیم ، مامان پیام رو دیدم. ماچ و بوسه و بند و بساط... سرکوچه شون یه پسره داشت از وسط خیابون رد می شد. یهو پری...گفت : یواش...بعد هم یارو رو نگاه کرد.فکر کردم دوستشه . برگشتم دیدم نه خیرررررررررررررر....دوست خودمه!!!

پیام کله پوک اومده ایران.قرار بود بره اروپا گردی اما اومده ایران که مامان و خواهرش و منو ببینه و توی این اسباب کشی باشه و یه بار دیگه توی اون خونه....

خیلی دوستش دارم.این دفعه باز احساس کردم که یه جور دیگه ای دوستش دارم. فقط خود خود خودش برام مهمه . نه گردش و ...، نه حتی رابطه ی ........اصلا دیگه هیچ فاصله ای بینمون احساس نمی کنم. نمیدونم چه جوری بگم احساسم رو.

خوش حالم که بازهم درکنارم میشینه و صدای نفس های....شو میشنوم.

اینم از فواید مثبت اندیشی و مقابله با غم ها .

گر فوت شد سحور چه نقصان صبوح هست....

نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت 21:44 توسط سحر| |

شب یلدا هم رسید

هر مراسمی که پیش میاد...هر مهمونی که برگزار میشه. بیشتر می فهمم که حضور بابام چه تاثیری داشته با اینکه همیشه بابام توی جمع آدم بزرگ ها بود و من توی جمع جوون ها!!

اما خیلی فرقه بین وقتی که" صداش رو از دور می شنیدم و می دیدمش و گاهی باهاش می رقصیدم و سرمیز شام وتوی راه برگشتن به حرف هاش می خندیدم " با "حالا"

امروز روحیه ام خیلی بهتر بود.شاید به خاطر روزه ی شاد زیستنی که از دیروز گرفتم.

پیام هم که هالیدی رو می گذرونه .حسابی هم داره خوش میگذرونه.کنسرت...پاب..دیسکو...و مسافرتی که در پیش داره...

من پول دادم بره درس بخونه...همشو داره خرج اتینا می کنه!!!

خوش حالم از اینکه خوش حاله.

با اینکه اوضاع خونه و احوال مامان وفق مراد نیست...بازم راضی ام.

اون خانواده ای که باباشون همزمان با بابای ما توی بیمارستان بستری بود...هم مثل ما ... پدرشون رو از دست دادند...دلم براشون سوخت. احسان بیچاره همش به من روحیه می داد ، حالا خودش هم لابد ... چند وقت پیش با بدبختی شماره ی ما  رو پیدا کرده بود و زنگ زد تسلیت گفت...حالا ما هم تسلیت گفتیم. مامانش اشکی میریخت که نگو....عین مامان من...عین خود من...

امان از این دلتنگی که نمی زاره به ایدئولوژیت پایبند باشی و گریه نکنی.من که توی دانشگاه یهو در حدی گریه میکنم که فشار عصبی بهم وارد میشه و نفشم بند میاد...

می دونم حماقته .اما دست خودم نیست.

ای بابا!!! مثلا من روزه ی شادی گرفتم!!!! این حرف چیه؟ میگند باید بدی ها و خوبی ها رو نوشت ، اما فقط نوشته های شادی بخش رو نگه داشت!

بگذریم...

چند وقت پیش کاشف به عمل اومد که باز یکی از پسرهای فامیل اعلام کرده که چند ساله که عاشق سینه چاک منه! !! اون قدر عصبانی شدم که نگو!!! نمی دونم چه حکمتی یه که هر کی از راه میرسه فکر میکنه که در سطح منه و ... (البته از حق نگذریم این بیچاره رو دست روزگار این بلا رو سرش اورد...امان از برشکستگی و ...) با حرص برای پیام تعریف کردم و شکایت کردم که چرا هرکی از راه میرسه سوار این قطار میشه؟ پیام هم گفت:"خودم راننده ی این قطارم...همه رو پیاده می کنم...خودتو ناراحت نکن!!!"        باز دیشب پسر دوست مامانم سوار شده...از اون ها که میله ها رو میچسبند و پیاده نمیشند!!! بیچاره پیام!!! هر چند که زیاد به خودش سختی نمی ده.....

چه قدر من خانوم و دوست داشتنی ام آخهههههههه!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هیچییییییییی!!!!!!!   

یلدا خوش بگذره...به شما....به من....به ما....به بابام.

پ.ن : روزه ی شادی نه!!!!!!!!!!!!!!! روزه ی شاد نبودن

نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 15:54 توسط سحر| |

من یه تابع شبه سینوسی ام با دوره ی تناوب متغیر.

از لحظاتی که زیادی خوش و بی خیالم و از لحاظی که زیادی پکر و بی حالم وحشت دارم.

زندگی گاهی زیباست و گاهی اون قدر مسخره می شه که ....

مرد کردی با قامت بلند و هیکل درشت، چندین هویج و بادمجان را برایم پوست کند تا شاید یک پوست کن ۲۰۰۰ تومانی را بفروشد.

گاهی بد نیست که تونل توحید ریزش کند تا آدم با  مترو و اتوبوس سفر کند.

زندگی در بالاهای شهر واقعا شیرین است و تحمل غم ها ساده تر است، اما این پایین ها هزاران غم به غمت اضافه می شود.

من آن بالا لپ تاپ چنانی می خرم با کیف آنچنانی، کلاس های ... می روم و ... آن یکی این پایین ویفر می فروشد و رومیزی و ... بدتر از آن....

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 11:33 توسط سحر| |

یکی می پرسد اندوه تو از چیست؟
سبب ساز سکوت مبهمت کیست؟
برایش صادقانه می نویسم
برای آنکه باید باشد و نیست

 

یادمه یه بار به خاطر   دل تنگی برای پیام این جمله رو این جا نوشتم.

چه قدر غصه می خوردم از اینکه پیام رفته بود  و چه قدر به همه حسودی می کردم ...

حالا امروز دوباره این شعر رو نوشتم.

این بار به خاطر دل تنگی برای بابام. این بار خیلی دل تنگ تر. دل تنگ عزیزی که دیگه امیدی به برگشتش ندارم.

دیشب به محض ورود به مهمونی ،جای خالی بابام ، مثل یه دست قوی دور  گلومو گرفت و اون قدر فشار داد که نتونستم جلوی اشک هامو بگیرم.دلم نمی خواست با هیچ کس حرف بزنم. سکوت تمام وجودمو گرفته بود.خبری از اون دختر وراج نبود.به زور حرف میزدم و می خندیدم .به خاطر مامانم که مسلما حالش خیلی بدتر از ماست.

نمی دونم مامانم چه جوری داره تحمل می کنه این دوری و غم رو. واقعا واسش صبر آرزو می کنم.

وقتی پیام رفته بود ، فکر می کردم تحمل دوریش کار مهم  و سختی یه. الآن با دیدن مامانم ، می فهمم که همیشه سخت تر از سخت هم هست.

دلم می خواد از وجود مامانم و همه ی اطرافیان تا  جایی که می تونم لذت ببرم تا از دستشون ندادم.

می خوام یه نصیحت بهتون بکنم.

از زندگی تون نهایت استفاده رو بکنید تا فرصت از دست نرفته.

 

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 19:0 توسط سحر| |

در میان همه ی شلوغ پلوغی زندگی دوست دارم چیزی را تعریف کنم. ریا نیست ، من باب انتقال تجربه میگم خدمتتون.

چند روزی از فوت پدرم بیش تر نگذشته بود که بنا به سه دلیل اعتقادات سنتی، عقاید مذهبی و مسائل روان شناختی ، تمام لباس های پدرم رو جمع کردیم تا به دست نیازمندانش بسپاریم و از این طریق خودمان هم کمتر غصه بخوریم. از ان جایی که لباس های پدر عزیز من ، اکثرا از برند های هاکوپیان و پیرکاردین و آدیداس و ماسیمو دیوتی و ... بود،و تقریبا همه شون نو به نظر می اومدند،  بخشیدنش به کارگران ساختمانی بهترین کاری نبود که می تونستیم بکنیم ، چون لباس  های گرم و جون داری نبودند که یه کارگر رو خوش حال کنند. پس همه ش رو بخشیدیم به خیریه ی کهریزک تا  لااقل کسی ازشون استفاده کنه که تمیز و مرتب بودن لباس براش مهم باشه.

چند روز پیش ، از توی چمدون لباس ها ، تعداد دیگه ای لباس گرم و کاپشن و شلوار و ... بیرون اومدکه آتیش به جون می زد. لباس ها گوشه ی اتاق بود تا دیشب.

دیشب ، برادرم گفت که این کارگرانی که مشغول آسفالت خیابون اصلی هستند ، داشتند از سرما می لرزیدند. بهترین فرصت بود. تمام لباس ها رو با پیشنهاد و پافشاری من ، برد براشون. می گفت مرد های گنده ذوقی کرده بودند که نگو. میگفت همه شون خودشون رو  رسونده بودند تا سهمی بر دارند .

با خودم فکر کردم که لباس هایی که آینه ی دق ما بودند، شدند مایه ی شادی خیلی های دیگه.

 یا آشی که دیروز پختیم و با اینکه برای ما هزینه چندانی نداشت ،  چندین و چندتا کارگر رو توی سرما و سوز برف دیروز سیر کرد.

اینارو تعریف کردم که بگم توی این بخشش ها لذتی هست ، غیر قابل وصف.

اگه امکانش رو دارید،حتما دست به این کارها بزنید. از کنار آدم های این جوری بی تفاوت رد نشید. یه کم کمد هاتون رو سبک کنید. یادتون باشه که بعد از مرگتون همش بخشیده می شه ، پس چه بهتر که همین امروز که خودتون می تونید ، اون هایی رو که نمی خواهید و نمی پوشید ، ببخشید ؛ تا خودتون هم لذت ببرید. خیلی کارهای دیگه هم میشه کرد . می دونید که!

راستی امروز یه تصادفی کردم که ماشین مقابل کاملا مقصر بود. اما از اون جایی که باید نصف روز صبر کرد تا شاید ، اونم شاید، مامور راهنمایی و رانندگی بیاد، از خیر خسارت گذشتم .بالاخره لذتی که در عفو هست ، در انتقام نیست!

چه دختر خوبی هستم من!

دلم برای بابام خیلی خیلی تنگ شده. باورم نمی شه که نیست .که لباس هاش رفتند...که دیگه ....

زندگی دلگیرانه است، حتی اگه بری رستوران دیزی و ... یادش به خیر. وقتی که زندگی نرمال بود. که مامان و بابا برای خودشون برنامه هایی داشتند .

از اون خدایی که می گند تقدیر رو معلوم کرده و ... دلگیرم.

نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 18:33 توسط سحر| |

یکی گفت:" دستتون درد نکنه،آش برای چیه؟"

می خواستم بگم :"آش پشت پای سفر بابامه به دیار باقی!"

یکی گفت:"این مسخره بازی هارو بذارید کنار! اگه به خواب دیدنه این و اونه! من خواب دیدم بابات اومد پیشم گفت به مامانت بگم این قدر این پیام رو اذیت نکنید ، سحر رو بدید بهش برند خوش باشند!"

یکی گفت:"وای چه قدر آرامش داری توی نگاه و صورتت!"

اون قدر ذهنم پریشون و مشغول بود که فقط تونستم بهش لبخند بزنم

یکی گفت..گفتم....

وای ، دلم هوس سکوت کرده...هوای آرامش توی سرمه...هوای یه روز برفی پیاده..

خسته شدم از این همه عجله و استرس و کارهای جورواجوری که هر روز می کنم.

حتی یکیش هم به  خاطر دل خودم نیست.نه!! نه اینکه واسه دل خودم نباشه،مامانم و برادر هام الآن برام خیلی مهمند و می خوام همه کاری براشون بکنم.اما دل من چند ماه پیش هیچ کدوم از این کارها رو نمی کرد.

تنها کاری که فقط و فقط  واسه دل خودم می کنم چند دقیقه حرف زدن در روز با پیامه.همون طور که چند ماه پیش بود.

همزمان با  این همه شلوغ پلوغی زندگی من ، که پیام از هیچ کدومش درست و حسابی یا اصلا ! خبر نداره، اونم حسابی مشغوله.اسباب کشی. کارهای خونه. درس های مشکل ... و خونه ی دوران کودکی ...خونه ی گل کوچیک و دوچرخه سواری نوجوانی...خونه ی کارهای یواشکی جوانی...خونه ی درخت گردو و باغچه ی پر گل با صدای آب...خونه ی خاطرات مادربزرگ و پدر... که فروخته شد بدون خداحافظی.

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 20:8 توسط سحر| |


Design By : Night Skin